440-به گورستان گذر کردم...

پسرک ۷-۸ ساله بنظر میرسید با بطری نوشابه ای پر از آب پشت سر مردی میانسال که با دبه ای آب بسر قبر عزیزش میرفت دویدند و آب بطری را بر قبر خالی کردند و منتظر کرم مرد شدند . او هم مبلغی به او داد و پسر شادمانه با دخترک همسن و سال همراهش منتظر مشتری بعدی شدند . دختر ، اما ، زمینه ای برای تغییر در کارش یافته بود و بدنبال مرد روان شد و بعد از چند کلام رد و بدل کردن دبه را از مرد گرفت و شادمانه فریاد زد : آن را بمن داد و بسمت پسرک که راهی پر کردن دوباره بطری نوشابه بود ، دوید . پسرک باحسرت نگاهش کرد و پیشنهاد کرد پولی را که از مرد گرفته به او بدهد و در عوض دبه را بگیرد و دختر قبول نکرد و شادمانه از این موفقیت خود می خندید . دوران کودکی زمان شادیهای کوچک ولی عمیق است . خنده های از ته دل .معامله های بی دغل ، قناعت و حریص نبودن و به حق خود قانع بودن . کسی زیر آب دیگری را برای منافع بیشتر نمی زند. دیگری را مانع فعالیت خود نمیبیند . خطا یی نکرده اند که نگران افشای آن باشند و بهر راهی متوسل شوند تا رقیب را از میدان بدر کنند . قبرهای این گورستان قدیمی چه بزرگ هستند و چه فاصله مناسبی از هم دارند !

بقیه مطلب

/ 0 نظر / 15 بازدید