484- بستی از روی محبت بزنیم!

در یکی از کارخانجاتی که مدیر کارخانه بودم فردی برای استخدام مراجعه کرده بود.در مراحل آخر گزینش او اخرین مصاحبه را با او داشتم و در نهایت نظرم را در انتهای فرم او نوشتم : با جذب ایشان موافقت نمی شود.مدتی از این ماجرا گذشت تا اینکه یکروز در گشت روزانه با این مهندس جوان برخورد کردم که لباس کار بر تن داشت و مشغول کار بود . یادم امد که من او را تایید نکرده ام ! چرا مشغول کار شده بود ؟ گفتم پرونده ایشان را اوردند و برگه ای که نظر خودم را نوشته بودم را نشانم دادند که : با جذب ایشان موافقت می شود ! گفتم اینکه نمی شود است و انها گفتند که می شود خوانده اند و این بخاطر عجله ای بود که من در نوشتن داشتم و “ن” خیلی واضح نبود! مثل بعضی از مواقع که نام فامیل مرا سیبی می خوانند ! ماندیم چه بکنیم ایشان مشغول کار شده بود و کلی برای خودش ذوق کرده بود و برنامه ریخته بود و…. دلم نیامد او را لغو قرارداد کنم و ادامه همکاری را منوط به دیدن عملکرد او کردم . ایشان در آن کار خانه ماند و کار کرد هر چند با آنچه ایده ال ما بود فاصله داشت !

بقیه مطلب

/ 1 نظر / 13 بازدید
ناتاشا

شما معمولا در خيلي از موارد تجربه ها را هم يا نميديد و يا نميخوانيد.اصولا وقتي ميل به طرف چيزي حركت نكند بر اساس قانون ذهن ؛ ذهنيت سعي ميكند كه ابداعات خود را توجيه كند.اين اشتباهات را معمولا همه داريم چه جنابعالي كه در صنعت بود ه ايد و چه كسان ديگر.شايد اينها نشئت گرفته از يك ديد غير واقع گرا باشد. در ضمن لطفا كامنت نظرات را كامل درج نماييد.( فقط تشكرات را درج نكنيد)